X
تبلیغات
یه دختر بی ریخت

یه دختر بی ریخت

این منم یه دختر بی ریخت

سلام

تصمیم گرفتم بنویسم

فقط خواهش می کنم وقتی فهمیدین هیچی نگین

فکر کنین اصلا چیزی نخوندین

اصلا شتر دیدی ندیدی


از این به بعد پست هام نظر هاش غیر فعاله

زندگی من به خودم مربوطه آخه چی گیر شما میاد که میاین چند تا فحش می دین می خواین چی رو ثابت کنین این که شما هم فحش بلدین! اگه این طوره باید بگم آفرین صد آفرین

از این به بعد هر وقت آپ کردم و آپ هام رمز دار بودن خودم میام به اونایی که بهم لطف داشتن و همیشه باهام بودن رمز رو می دم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 8:58  توسط سایه 

می خوام آپ کنم ولی نمی دونم بنویسم یا نه

بعضی از چیز ها رو نمی شه نوشت باید جز اسرار باقی بمونه

ولی از وقتی شروع به نوشتن کردم خیلی آروم شدم دلم می خواد بقیه رو هم بنویسم ولی سر ۲ راهی گیر کردم

یه چیز دیگه از زندگی من مونده که خیلی واسم گرون تموم شده

نمی دونم اونو بنویسم یا نه

اگه اونو بنویسم دیگه گذشتم تموم میشه و می خوام از حالا بنویسم هر چند گذشته واسه من هیچ وقت تموم نمی شه

همیشه همرامه

یه چیزی که هر شب با چشم گریون می خوابم و صبح ها با چشم قرمز از خواب بیدار می شم

هیچکی نفهمید درد من چیه

باید بیشتر فکر کنم اگه تونستم اونو می نویسم

فعلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 19:18  توسط سایه 

شاهین رو که یادتونه ؟ مامانش زنگ می زنه خونه ما که مثلا اجازه بگیره بیاد واسه امر خیر ! مامانم باهام خیلی حرف زد از ازدواج و زندگی مشترک گفت سختی و شیرینی های زندگی رو واسم گفت بهم گفت که عاقلانه فک کنم نه از روی احساس بهم گفت اجازه بدم بیان ببینیم کی هستن شاید قسمت تو همین باشه خلاصه از بس مامانم گفت ما هم گفتیم باشه بگو بیاد .

ما مراسم خواستگاری خیلی ساده داریم رسم داریم که زنونه و مردانه جدا باشن حرف هاشون رو بزنن .

اونا اومدن ولی از اونجایی که شاهین بابا نداشت مراسم رو یکجا گرفتیم . شاهین با مامانش و داداشش اومده بود . از خونه ما هم فقط ما بودیم . چون نمی خواستم تا چیزی هنوز قطعی نشده کسی با خبر بشه . مامان شاهین زن خوبی بود قشنگ حرف می زد جوون هم بود بهش نمی اومد مادر 2 تا پسر جوون باشه خیلی هم خوش خنده بود همش لبخند می زد . شاهین هم مثل همیشه انگار اومده بود سر کلاس همونجور ساکت و سر به زیر نشسته بود . داداشش مثل مامانش بود اونم هر از گاهی یه چیز می گفت . زیبا خانم ( مامان شاهین ) مدام اصرار می کرد منو شاهین باهم تنها حرف بزنیم . قیافه بابام دیدنی بود آخه ما رسم نداریم دختر و پسر تنها با هم حرف بزنن ولی این زیبا خانم ول کن نبود . بابام آخرش مجبور شد تسلیم بشه ولی خوشم اومد از بابام که حرفشو هم زد : ببینین خانم محترم ما رسم نداریم که دختر و پسر با هم حرف بزنن ولی خوب چون شما اصرار کردین این اجازه رو دادم . قیافه زیبا خانم یه جوری شد . تو دلم داشتم حسابی می خندیدم . ای ول باباجوننننننننننننننننن

منو شاهین رفتیم تو حیاط . تنها چیزی که بین منو اون رد و بدل شد سکوت بود . شد 10 مین ولی هنوز سکوت بود نه من چیزی می گفتم نه اون . نزدیک 15 مین می شد که حرف زد اونم چرت و پرت داشت خوابم می برد خلاصه وانمود کردم که دارم گوش می کنم که یه وقت بهش بی احترامی نشه . ولی هنوز هم که هنوزه نفهمیدم اون روز داشت چی می گفت چون اصلا گوش نمی کردم به حرفاش . شد 30 مین که گفتم بهتره بریم پرید وسط حرفم : تو که هنوز حرف نزدی همش من حرف زدم ! بهش گفتم حرفامو بعد فکر کردن بهت می گم

بلند شدم اونم بلند شد رفتیم داخل . یه 40 مین دیگه نشستن بعد رفتن بیرون . مامان بابام به نظر می رسید راضی بودن . سام هم که همش می خندید . فرهاد و سیما هم هی متلک بارم می کردن .

رفتم داخل اتاق عزیزم رو تختم خوابیدم و به سقف نگاه کردم نمی دونم چرا هیچ حسی نسبت به این پسره نداشتم . مثلا اومده بودم تو اتاقم که خلوت کنم و با خودم بشینم فکر کنم ولی به جای فکر کردن به شاهین حواسم رفت جای دیگه یاد مریم افتادم . دلم واسش خیلی تنگ شده بود .

1 هفته گذشت زیبا خانم هم که ماشاالله مرتب زنگ می زد تو اون یک هفته . دیدم اینجوری فایده نداره به مامانم گفتم نمی خوامش . مامانم خیلی باهام حرف زد ولی من حرف خودم رو می زدم تا اینکه مامانم مجبور شد بهشون بگه . دیگه نمی دونم چی شد مامانم چی گفت اونا چی گفتن چون خودم نخواستم بدونم .


شاید فکر کنین چه دختر مغروری هستم باید بگم که مغرور هستم ولی خوب زندگی که شوخی بردار نیست . حرف یه عمر زندگی بود بعدشم من هیچ حسی بهش نداشتم . از همه بدتر نسبت به همه بدبین بودم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 9:48  توسط سایه 

سلام بچه ها اول برد پرسپولیس رو به همه  پرسپولیسیا تبریک می گم

خیلی وقت بود آپ نکرده بودم آخه اصلا حوصله نداشتم الان مثلا اومدم آپ کنم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم چیرو بنویسم چیرو حذفش کنم آخه بعضی چیزا هست که نمی شه گفت

بگذریم

از اون شبی که رفتیم خونه عمم دیگه هیچ اتفاقی نیفتاد همه چیز امن و امان بود فقط هر از گاهی رضا بهم اسم ام اس می داد . یا ابراز علاقه می کرد یا که مسخرم می کرد . هنوز هم موندم نمی دونم این منو واقعا دوست داشت یا نه ! تازگیا هم زرنگ شده بود تهدید می کرد که نمی زارم با کسی ازدواج کنی فک کرده بود من بچه سر راهی هستم که هر جور دوست داشت باهام برخورد می کرد .

عروسی خواهر فرهاد بود سیما با فرهاد داشتن می رفتن به شهری که فرهاد دنیا اومده بود خیلی دوست داشتم منم می رفتم آخه فرهاد تو یه شهری دنیا اومده که تقریبا میشه گفت مثه دهات بود ولی خیلی قشنگ بود سیما خیلی اصرار می کرد منم باهاشون برم ولی خوب بازم حوصله نداشتم . خلاصه از بس این خواهر ما اصرار کرد تسلیم شدم باهاشون رفتم . خیلی بهمون خوش گذشت واقعا روستای قشنگی بود مراسم خیلی قشنگی هم داشتن اولین بار بود که همچین مراسم عروسی رو می دیدم خیلی جالب بود سیما لباس محلی اونا رو پوشیده بود خیلی بهش می اومد از همیشه هم خوشگل تر شده بود . این وسط خاله فرهاد گیر داده بود به من که بیا تو هم بپوش حالا هی من می گفت نه مرسی ممنون ولی ول کن نبود . آخه من سر پیاز بودم یا ته پیاز !

هر جا می رفتم می اومد دنبالم می گفت می خوام بدونم چه شکلی میشی  حسابی گیر داده بود تو دلم چند تا بهش فحش می دادم از اون طرف لبخند می زدم نه ممنون شما لطف دارین اینجوری راحتترم . ولی خوب زور اون بیشتر بود یه لحظه به خودم که نگاه کردم دیدم اون لباس رو پوشیدم .

لباس قشنگی بود که بلوز بود که روش پولک های قشنگ چسبیده بود پولک ها تو نور آفتاب خیلی می درخشید . یه دامن داشت بلند و تمام کلوش چند تا دامن دیگه هم روش بود یعنی دامن اولی که می پوشیدی 3 تا دامن دیگه هم روش باید می پوشیدی تا بزرگتر بشه . احساس خفگی می کردم ولی خوب خیلی قشنگ بود . یه کلاه کوچولو هم داشتن که باید اول موهامو جمع می کردم بعد اونو بزارم رو سرم . بیچاره خاله فرهاد هر کاری کرد موهای لختم هی از اون ور می ریخت پایین درست جمع نمی شد کم کم داشت عصبانی می شد ولی خود به زحمت موهامو جمع کرد بعد اون کلاه رو گذاشت رو سرم . خیلی جالب بود خودم که حسابی خوشم اومده بود سیما اومد پیشم ازم عکس گرفت . اون عکس رو هنوز دارم . الان که دارم اینا رو واستون می نویسم دارم عکس رو نگاه می کنم دلم واسه لباسشون تنگ شده !

خلاصه بهترین عروسی که تو عمرم رفته بودم عروسی خواهر فرهاد بود حتی از عروسی خود سیما هم بهتر بود . یه هفته بعدش هم برگشتیم . دلم واسه اتاقم یه ذره شده بود . بعضی از وسایلام نبود سر جاش مثلا اون خودنویسی که عاشقش بودم می دونستم کار کی می تونه باشه . سام همیشه آرزو داشت خودنویسم ماله اون باشه . ولی اصلا به روی خودم نیوردم تا خودش خجالت بکشه بیاره بهم پس بده ولی پر رو تر از این حرفا بود 3 روز گذشته بود ولی انگار نه انگار مجبور شدم خودم برم ازش بگیرم دیگه بماند با چه مکافاتی ازش پس گرفتم .


شرمنده مامان جونم داره صدام می زنه تا همینجا باشه بقیه واسه بعدا فعلا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 8:54  توسط سایه 

شب رفتیم خونه عمم 2 تا عمو هام هم بودن . عموی بزرگم یه دختر داره با یه پسر دخترش همسن منه پسرش 3 سال از سام ما بزرگتره . پسر عموم منو خیلی دوست داره همیشه می گه کاشکی سایه خواهرم بود . عموم کوچیکم فقط یه پسر داره یه پسر کوچولو و با مزه . همه دور هم جمع بودیم دختر عمه هام با هام سر سنگین بودن دیگه مثل سابق باهام صمیمی نبودن بهتر اصلا حوصله حرف زدن باهاشون رو نداشتم حوصلم سر رفته بود هر کسی یه چیزی می گفت بعضی موقع ها هم عمو بزرگم یه پارازیتی می نداخت یه جکی می گفت بقیه هم می خندیدن رضا هم مثلا می خواست خود شیرینی کنه از دبی می گفت از سفرش مثل خارج ندیده ها !!!!!!!!

خلاصه عمه ما رفت تو آشپزخونه 5 مین بعد هم دختراشو صدا زد که برن کمک کنن غذا رو بکشن . مامانم با زن عمو هام هم رفتن آشپزخونه منم واسه اینکه از قافله عقب نمونم رفتم آشپزخونه . غذا خوشمزه  شده بود ولی نه به اندازه دستپخت مامانم . بعد غذا هم دختر عمه هام رفتن واسه شستن ظرف ها رضا هم رفت عکس های سفرش رو آورد که نشون بده عکس های قشنگی گرفته بود . رضا داشت در مورد عکس ها توضیح می داد که گوشیش زنگ خورد رفت بیرون حرف بزنه بقیه هم داشتن عکس هارو نگاه می کردن از فرصت استفاده کردم اون جعبه لوازم آرایشی رو که توی یه پاکت گذاشته بودم از کیفم آوردم بیرون مابین مبلی که خودم نشسته بودم و مبلی که سام نشسته بود گذاشتم . خدا رو شکر کسی ندید .

یه یک ساعتی  دیگه نشستیم بعدش برگشتیم خونه .

آخیش راحت شده بودم رفتم لباسم رو عوض کردم بعدش مثل مرده ها افتادم تو تختم ولی هر کاری می کردم نمی تونستم بخوابم رفتم گوشیمو برداشتم شاید با موسیقی بتونم بخوابم . تو حس گوش دادن اهنگ بودم که واسم اس ام اس اومد . شماره آشنا نبود .

بازش کردم دیدم  نوشته :

شرمنده آخه من فکر می کردم هنوز مثل رنگ شب هستی واسه همین اینو واست خریدم . معذرت می خوام .

رضا بود  پس حتما جعبه رو پیدا کرده بود اس ام اسش رو پاک کردم که شمارش تو گوشیم نباشه دوباره رفتم سراغ اهنگ

ادامه دارد ....


سلام بچه ها گلبرگ جون ازم خواست که بقیه داستانم رو تو یه پست دیگه بنویسم منم قبول کردم از این به بعد هر داستان رو توی یه پست جداگانه می نویسم

راستی عیدتون مبارک ببخشید اگه دیر  تبرکی گفتم آخه ۲ روزه که من نیومدم نت همش در حال استراحت کردن بودم خوب دیگه سرما اومده هوا سرد شده ما هم گرفتار سرما خوردگی شدیم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:41  توسط سایه 

می خوام تو این وبلاگ از خودم بنویسم

از این ۲۰ سال عمری که از خدا گرفتم

از روزای سختی که داشتم از روزای شیرینی که داشتم

از بی ریخت بودنم ! آره .می گم بودنم چون الان دیگه بی ریخت نیستم ...

می خوام داستانم رو بنویسم تا واسم یه خاطره بمونه تا آخر عمرم.

الان اصلا حالم خوب نیست دوست داشتم از حالا شروع کنم ولی خوب به قول آذر ( یکی از دوستای دوران دبیرستان ) الان حسش نیست . فردا به امید خدا شروع می کنم

دوستانی که محبت می کنین نظر می زارین آزادین هر چی که خواستین بگین . تشکر همدردی فحش انتقاد خلاصه هر چی دوست داشتین بگین . خوشحال می شم نظر شما رو در مورد خودم و داستانم بدونم


۱

بچه دوم یه خانواده گرم و صمیمی هستم یه پدر خوب و مهربون دارم که هنوز هم فک می کنم لنگه پدرم هیچجا پیدا نمی شه یه مادر فهمیده و دوست داشتنی دارم که همیشه واسم مثه یه دوست بوده باهاش همیشه راحت بودم یه خواهر از خودم بزرگتر دارم به اسم سیما با هم دوستای خوبی بودیم سیما خیلی قشنگه پوستی سفید و چشمای درشت داره از بچگی خواستگار داشت الان هم که ازدواج کرده یه داداش هم دارم به اسم سام باهاش راحت نیستم سر هیچ و پوچ باهام دعوامون می شه ولی هم من هم سام از ته قلبمون همدیگه رو دوست داریم .

حالا نوبت منه

من یه دختری بودم لاغر مردنی با پوستی سبزه بعضی موقع ها هم زرد از همون بچگی قدم بلند بود طوری که همه حسرت قدم رو می خوردن عجیب بود من حسرت خوشگلی اون ها رو می خوردم بقیه حسرت قد منو! تنها چیزی که از ظاهرم منو یه خورده دلخوش می کرد قدم بود با موهای مشکی لخت و صافی که داشتم دیگه هیچ زیبایی ظاهری نداشتم هر کی منو با سیما می دید باورش نمی شد منو سیما با هم خواهر هستیم . شب ها موقع خواب با خدا خلوت می کردم : خدا جون چرا من زشتم ؟ خدا جون من از فردا دختر خوبی می شم به مامان کمک می کنم بعد تو هم یه کاری کن وقتی من صبح از خواب بیدار شدم منو غافلگیر کن . کاری کن که وقتی صبح بیدار شدم دیگه اون دختر زشت دیروز نباشم باشه؟ خوب من خوابیدم . ولی صبح که بیدار می شدم همون دختر زشت دیروزی بودم کلی گریه می کردم که خدا جون چرا منو خوشگل نکردی!

تو دوران مدرسه همه بچه ها به من می گفتن سیاه سوخته ولی من سیاه سوخته نبودم فقط سبزه بودم ولی بچه ها منو با سیاه سوخته صدا می زدن منم که واسه این که مثلا بگم ناراحت نشدم لبخند می زدم می گفتم بله ولی تو دلم کلی گریه می کردم ولی خوب حق داشتن منو مسخره کنن یه سوژه شده بودم واسشون .

تو فامیل هم من سوژه بودم همه دختر ها پوستی سفید و شفاف داشتن ولی من سبزه بودم . البته مامان بابام بهم می گفتن سبزه با نمک ولی آخه من کجاش با نمک بودم!

آیینه که بهم دروغ نمی گفت

ادامه دارد...

 


۲

منم واسه خودم مثه همه ی دختر ها آرزو داشتم فلان پسر سوار بر اسب  سفید بیاد و منو با خودش به سرزمین خوشبختی ببره ولی وقتی با خودم فک می کردم می گفتم سایه آخه تو کجات خوشگله؟ مگه فلان پسر مغز خر خورده بیاد تو رو بگیره!

خوب ولی چه می شه کرد این رویای هر دختریه . از دوران بچگیم چیزی یادم نیست جز اینکه همیشه با بابام این دکتر اون دکتر بودم آخه من خیلی لاغر بودم به قول مامانم رنگ به صورت نداشتم . راست هم می گفت . کلا من با خانوادم خیلی فرق می کردم داستان منم شده مثه جوجه اردک زشت بعضی وقتا که با خودم خلوت می کردم می گفتم نکنه من یه دختر سر راهی بودم آخه هیچ شباهتی با خانوادم نداشتم یه بارم به مامانم گفتم مامانم گفت این چه حرفیه می زنی بعد واسم از کودکیم می گفت منم غرق گوش دادن می شدم قضیه به کل یادم می رفت.

دوران دبستان یکی از بهترین شاگرد مدرسه و کلاس بودم همیشه مبصر کلاس بودم . درسم خوب بود و هم این که قدم از همه بچه ها بلند تر بود واسه همین منو مبصر کلاس می کردن مثلا بچه ها ازم حساب ببرن ولی من از بچه ها حساب می بردم تا بچه ها از من . یه جورایی گوشه گیر بودم و زیاد اهل حرف زدن نبودم . وقتی رفتم راهنمایی با دخترهایی دوست شدم که هنوز هم باهاشون در ارتباط هستم . خیلی دوسشون دارم . یه جورایی از کم حرفی اومده بودم بیرون . یه چیز خیلی جالب تر شنیدین می گن گل بود به سبزه نیز آراسته شد؟ آره اینم حکایت منه بدبخته زشت بودم زشت تر هم شدم از یه دختر لاغر مردنی به طور خیلی عجیبی تبدیل به یه دختر چاق شدم! یه دختر زشت چاق حالا خودتون تصور کنین . ولی باز جای شکرش باقی بود قدم بلند بود زیاد چاقیم رو نشون نمی داد . نمی دونم چرا اینجوری شده بودم دلم می خواست دوباره لاغر بشم ولی مثه قبلا که اصلا نمی تونستم دو قدم راه برم نه ولی دوست داشتم وزنم کم بشه به یه وزن ایده آل برسم هر کاری می کردم فایده نداشت رژیم می گرفتم بازم فایده نداشت حتی رفتم باشگاه ولی بازم فایده نداشت

اینجاست که می گن اوج بدبختی

ادامه دارد...


۳

داشتم با چاقی می جنگیدم ولی آخه مگه می شد . وضع همینجور ادامه داشت تا اینکه وارد دبیرستان شدم کلاس اول دبیرستان بودم یه حال و هوای تازه ای واسه خودش داشت یه جورایی احساس بزرگی می کردم . اون موقع تو محله ما یه همسایه جدید اومده بود که 2 تا از دخترهاش تو مدرسه ما بودن ولی از من بزرگتر بودن یکیشون دوم بود یکیشون سوم دختر های خوبی بودن ولی خوب باهاشون راحت نبودم . همسایه جدید ما یه خانواده پر جمعیت بودن رو هم رفته 11 نفر بودن بودن ولی خوب به قول معروف مایه دار هم بودن . صبح ها که می رفتم مدرسه می دیدم 2 تا دختر های همسایه بیرون منتظر وایستادن که پسر همسایه ماشین رو بیاره بیرون اونارو برسونه مدرسه . منم که راه خودم رو می رفتم مثه همیشه کوچه پس کوچه می زدم تا برسم ایستگاه اول خونه الهام بعد با الهام می رسیدیم ایستگاه دوم خونه فاطمه و همینجور ادامه داشت تا وقتی می رسیدیم ایستگاه هفتم که مدرسه بود . یه روز که داشتم از خونه می رفتم بیرون دیدم یکی از دختر های همسایه منو صدا زد بهم گفت چرا این همه راه رو پیاده می ری چرا با ما نمی آی بهش گفتم پیاده رفتن رو دوست دارم کلی اصرار کرد ولی قبول نکردم بعدش گفتم خدافظ و راه افتادم . چند روزی کار ما این شده بود از سارا اصرار کردن از من امتناع کردن تا این که یه روز صبح سارا اومد دم خونه گفت خواهرم امروز کلاس نداره ماشین هم خراب شده می تونم با تو بیام مدرسه بهش گفتم آره چرا که نه بعدش با هم راه افتادیم شروع کرد از خودشون حرف زدن می خواست زیر زبون منم هم بکشه بیرون از خانوادم بگم ولی من نقشه اونو فهمیده بودم حرفی نمی زدم فقط گوش می کردم دید که نمی تونه ازم حرف بکشه دیگه ساکت شد. بازم شروع شد صبح ها از اون اصرار کردن ولی من بازم قبول نمی کردم تا اینکه یه روز زن همسایه اومد به مامانم گفت چرا سایه با بچه ها نمی ره مدرسه مامانم هم گفت بهش می گم ولی خوب خودش باید قبول کنه . فردا بازم همینطور بازم سارا اصرار کرد ولی منم بازم گفتم نه پیاده می رم که یه دفعه داداشش با یه اخمی گفت بریم دیرم شده چند جا کار دارم بعد سارا فک کنم ناراحت شده بود رفت منم پیاده راه افتادم . دیگه سارا اصرار نمی کرد باهاشون برم منم از خدا خواسته خوشحال شده بودم تا اینکه یه روز زنگ تفریح تو حیاط تنها نشسته بودم که سارا اومد پیشم یه پفک نمکی خوشمزه هم دستش بود گفت بخور منم یه دونه برداشتم بعد گفت  می دونی خیلی لجبازی گفتم چطور گفت یعنی خودت نمی دونی می دونستم ولی گفتم نه من نمی دونم خوب بگو تا بدونم گفت اینکه اینهمه اصرار کردم ولی تو انگار نه انگار بهش گفتم خوب من پیاده رفتن رو خیلی دوست دارم تازه اینجوری لاغر هم می شم خندید بازم پفک تعارف کرد منم خوردم گفت می دونی نه خوشگلی نه اندام خوبی داری ولی نمی دونم چرا این داداشه ما از شما خوشش می آد . فک کردم داره شوخی می کنه بهش گفتم برو بابا مسخره ولی سارا قسم می خورد می گفت باور کن ولی من باور نمی کردم آخه یه پسر به خوش تیپی اون چجوری می تونه از دختر زشتی مثه من خوشش بیاد ! بلند شدم با عصبانیت به سارا گفتم درسته من زشتم ولی حق نداری منو مسخره کنی دیگه تکرار نشه بعدش هم رفتم سر کلاس هر چی صدام زد اهمیت ندادم . گریم گرفته بود اخه چرا منو مسخره می کرد مگه من چیکارش کردم ؟ اون حق نداره با من اینجور برخورد کنه! آخه چرا؟

ادامه دارد...

 


۴

دیگه از اون روز به بعد با سارا حرف نزدم . صبح ها هم زود تر می رفتم مدرسه که باهاشون رو به رو نشم تا اینکه یه روز جمعه بود داشتیم می رفتیم شهربازی همه اماده شده بودیم جز سیما بیرون منتظر بودیم که سیما خانم از آیینه دل بکنه که یه ماشین اومد دم خونه همسایه واستاد مرد همسایه اومد بیرون پشت سر اون زنش اومد بیرون زن  همسایه اومد سمت ما با مامانم سلام علیک کرد گفت آره می خوان بار ببندن از این محل برن مامانم گفت شما که تازه اومدین زن همسایه گفت آره ولی خوب از خونه راضی نیستیم واسه همین داریم می ریم . اینقد خوشحال بودم که می خواستم جیغ بزنم عجب روزه خوبی بود یه خبر خوب شنیدم هم اینکه داشتیم می رفتیم شهر بازی بهتر از این نمی شد . اون روز خیلی بهم خوش گذشت .

ولی خوب هنوز سارا که تو مدرسه ما بود . بیخیال همین که از محل رفتن خودش کافیه . تو مدرسه هم دیگه باهاش حرف نمی زدم تا اینکه خودش هم بیخیال شد دیگه نیومد سمتم . واسه سیما خواستگار اومده بود این از همه سمج تر بود سیما خیلی خواستگار داشت ولی این یکی ول کن نبود البته سیما هم از پسره خوشش می اومد تا اینکه فرهاد رسما شد نامزد سیما . فرهاد پسر خوبی بود با من مهربون بود سیما رو دوست داشت به مامان بابام احترام می زاشت خلاصه یه داماد خوب نصیب ما شده بود . از وقتی سیما نامزد شده بود دیگه اونو کم تر تو خونه می دیدیم همین هم باعث شده بود من سام بیشتر با هم دعوا کنیم وقتی سیما بود کاری به سام نداشتم ولی خوب حوصلم سر می رفت می رفتم سر به سر سام می زاشتم اونم که از خدا خواسته منتظر یه بهانه بود بعدش هم که دعوا متلک شروع می شد بیچاره مامانم چی می کشید از دست ما!

نمی دونم چم شده بود دیگه به درس علاقه نداشتم البته واسم مهم بود ولی خوب دیگه از اون شاگرد ممتاز خبری نبود نمره هام افت کرده بود همه با هام حرف می زدن که چت شده تو که درست خوب بود ولی جالب اینجا بود که خودم هم نمی دونستم چم شده بود . سیما ازدواج کرد رفت خونه شوهرش جاش تو خونه خیلی خالی بود ولی خوب چیکار می شد کرد . منم که دیگه درسام شده بود قوز بالا قوز سال سوم دبیرستان 3 تا از درس ها رو نمره نیوردم . نمی دونم چرا اصلا واسم مهم نبود آخه نه گریه کردم نه ناراحت شدم شهریور هم نرفتم امتحان بدم رفتم پیش دانشگاهی نشستم که مثلا درس های سال سوم رو تو دی ماه پاس کنم ولی خوب نتونستم تا اینکه مجبور شدم از پیش دانشگاهی بیام بیرون !

اعصابم خورد شده بود

یه دختر بی ریخت چاق و رفوزه!

تصمیم گرفتم یه تغییری تو زندگیم بدم من که خدادادی زشت بودم ولی چاق که نبودم پس می تونستم خودم رو لاغر کنم شروع کردم به ورزش کردن رژیم گرفتن باورم نمی شد به طور خیلی عجیبی وزن کم کردم از یه دختر چاق به یه دختر لاغر تبدیل شده بودم هر کی منو می دید تعجب می کرد وقتی می دیدم همه دارن با تعجب منو نگاه می کنن خیلی خوشحال می شدم باور کردنی نبود به قول امروزی ها شده بودم مانکن!

ادامه دارد ...


۵

کلاس سوم دبیرستان محیط واسم عجیب غریب بود زنگ های تفریح کلاس ما می شد آرایشگاه ! دخترها همچین به خودشون می رسیدن که انگار قراره عروس بشن جالب بود که مدیر مدرسه هم چیزی بهشون نمی گفت یعنی جرات نداشت با بچه ها بد حرف بزنه بچه های مدرسه ما اکثرا شر بودن اگه کسی باهاشون بد حرف می زد بد می دیدن . تو کلاس ما چند نفری بودیم که به قول بچه ها امل  بودیم بقیه حسابی به خودشون می رسیدن یه بار نشسته بودیم سر کلاس دبیر زیست شناسی نیومده بود بچه ها هم شروع کردن به آرایش کردن و ناخن سوهان کردن موهاشونو خوشگل کردن ...... منو چند نفر از بچه ها که امل بودیم هم نشسته بودیم مثلا داور بودیم نظر می دادیم کی خوشگل تر شده . یکی از بچه ها اومد سمت من گفت خیلی دوست دارم صورت تو رو با ارایش ببینم می خوام ببینم چه شکلی می شی منم خندیدم گفتم بابا بیخیال این همه مدل چرا من گفت می دونم ولی می خوام بدونم تو چه شکلی می شی آخه تو هیچ وقت دست به این صورتت نمی زنی خلاصه همه ریختن رو سرم منم گفتم باشه بابا ولی زود تموم بشه که ممکنه یکی بیاد بعد ضایع می شم . بچه ها شروع کردن به آرایش کردن من منم همش می خندیدم آخه منو چه به آرایش !

تو حا لو هوای خودم بودم که یکی از بچه ها گفت تمام بعد آیینه رو داد دستم اولش می ترسیدم خودمو نگاه کنم ولی گفتم هر چه باداباد . یه دختری تو آیینه داشت منو نگاه می کرد با یه چهره دلنشین از دختر توی آیینه خوشم اومد لبخند زدم باورم نمی شد اون من باشم یعنی اون دختر من بودم ! گریم گرفته بود یکی از بچه ها گفت من می دونستم که سایه تغییر می کنه من می دونستم بعد همه هورا گفتن ولی من هنوز بهتم زده بود ! رفتم صورتم رو شستم چون ممکن بود هر لحظه یکی سر برسه . از اون روز به بعد دلم می خواست آرایش کنم البته اینو به کسی نگفتم واسه خودم یه چیز هایی خریده بودم شب ها که تو اتاقم بودم ازشون استفاده می کردم بعد خودم رو یه دل سیر تو آیینه نگاه می کردم ژست می گرفتم از خودم عکس می گرفتم . یه روز رفتم عکاسی عکس هامو چاپ کردم خیلی قشنگ شده بود قایمشون کردم که یه وقت کسی نبینه آبروم بره .

ولی خیلی خنده دار بود روز ها یه دختر زشت بودم شب ها می شدم یه دختر خوشگل

ادامه دارد ...

 


۶

یه پسر عمه  دارم همیشه منو جلو بچه ها مسخره می کرد ازش متنفر بودم  یه شب خانواده عمم خونه ما دعوت بودن واسه شام منو دختر عمه هام رفته بودیم تو اتاقم تا چند تا کتاب رمان که خریده بودم رو بهشون نشون بدم که رضا پسر عمم اومد تو اتاق گفت منم بشینم کنارتون ما هم گفتیم بیخود می کنی خندید گفت یاالله بعدش اومد کنار ما نشست یکی از کتاب ها رو گرفت دستش مشغول ورق زدن شد ما هم داشتیم در مورد کتاب حرف می زدیم حواسمون به رضا نبود بعد 15 دقیقه رضا گفت من دیگه برم با اجازه ما هم گفتیم به سلامت دوباره مشغول نقد و بررسی کتاب شدیم که مامانم گفت بیاین شام حاضر شده ما هم رفتیم واسه شام خوردن . شام خیلی خوشمزه بود دستپخت مامانم حرف نداره با دختر ها رفتیم تو آشپزخانه تا ظرف ها رو بشوریم کلی هم آب بازی کردیم بعد ظرف شستن دوباره رفتیم تو اتاق ولی این بار رفتیم سراغ کامپیوتر چند تا کار فوتوشاپی که خودم آماده کرده بودم رو نشون دختر عمه هام دادم بعدشم رفتیم چند تا عکس مرد رو انتخاب کردیم شروع کردیم به آرایش کردن اون عکس ها خیلی خنده دار شده بود کلی خندیدم .

اون شب خیلی خوش گذشت.

راستی یادم رفت بگم که دیگه قید مدرسه رفتن رو زدم دیگه حوصله درس و مدرسه نداشتم واسه همین دیگه ادامه ندادم . همش خونه بودم زیاد بیرون نمی رفتم دوست زیادی هم نداشتم بیشتر با بچه های فامیل جور بودم یه چیز واسم خیلی جالب شده بود رضا دیگه منو مسخره نمی کرد باهام خوب شده بود دیگه بهم نمی گفت سایه=رنگ شب هر کی هم منو مسخره می کرد با طرف برخود می کرد رفتارش عجیب شده بود طوری که دیگه همه فهمیده بودن یکی می گفت سایه مجنون پیدا کردی یکی دیگه می گفت حتما رضا عاشقت شده خلاصه از این حرفای چرت و پرت ولی امکان نداشت رضا از اون تیپ پسر هایی بود که به ظاهر توجه زیادی داشت محال بود که بخواد عاشق من بشه !

ولی حقیقت داشت یه شب عمم زنگ زد گفت رضا سایه رو می خواد . چشمام از حدقه زده بود بیرون باورم نمی شد مراسم خواستگاری نداشتیم چون همدیگر رو می شناختیم قرار شد من و رضا بریم تنها با هم حرف بزنیم اولین حرفی که بهش زدم این بود: چرا میخوای با یه دختر زشت ازدواج کنی نگام کرد گفت واسم مهم نیست عشق که این چیزا حالیش نمی شه . نمی دونم چرا نمی تونستم بهش اعتماد کنم احساس می کردم داره یه چیزی رو بهم دروغ می گه ولی خوب ما به اسم همدیگه شدیم تا وقتی که رضا درسش درسش تموم بشه رضا یه ترم دیگه داشت قرار عقد و عروسی رو گذاشتن واسه تموم شدن درس رضا . تو اون مدت یا من خونه عمم بودم یا رضا خونه ما بود . ولی بازم یه حس بدی بهش داشتم . رضا مرتب بهم می گفت سایه جان چرا آرایش نمی کنی دوست دارم وقتی باهات می رم بیرون به خودت برسی منم بهش می گفتم مگه خودت نگفتی عشق به ظاهر نیست پس چی شد رضا هم دیگه هیچی نمی گفت ولی دوباره بازم اگه می خواستیم بریم بیرون شروع می کرد. منم لج می کردم به حرفاش گوش نمی کردم تا اینکه یه روز داشتم اتاقش رو تمیز می کردم رفتم سراغ کمد لباس هاش لباس هاشو مرتب کردم کمدش یه کشو داشت اونو باز کردم توش پر کاغذ بود کاغذ ها همش چرک نویس های جزوه هایی بود که تو دانشگاه یادداشت می کرد بود همینطور که می گشتم یه دفعه یه چیزی دیدم که اصلا باورم نمی شد . درست بود اون عکس های من بود همون عکس هایی که هیچ کس ازش خبر نداشت همون عکس هایی که موقع آرایش کردن از خودم می گرفتم بعد چاپش می کردم ولی اینا تو کمد رضا چیکار می کرد !

ادامه دارد ....


۷

عکس هامو برداشتم از خونه عمم اومدم بیرون نمی دونم چجوری رسیدم خونه فقط اینو می دونستم تو اتاقم هستم . موضوع واسم جالب شده بود باید یه چیز رو می فهمیدم . اگه رضا عکس هامو قبل از اینکه بگه منو می خواد دیده باشه نمی تونم ببخشمش ولی اگه بعد دیده باشه راحت تر می تونم با این قضیه کنار بیام . حالا می فهمم که رضا چقد اصرار داشت به خودم برسم واقعا که یعنی همه اون کاراش و حرفاش فیلم بود !

تصمیم گرفتم دیگه نرم خونه عمم فکر کنم رضا متوجه شده بود آخه اصرار نمی کرد برم خونشون خودش هم زیاد بهم سر نمی زد طوری که همه متوجه شده بودن خانواده ها فکر می کردن ما دعوامون شده سعی می کردن ما رو آشتی بدن ولی هم من هم رضا می دونستیم مشکل چیه . یه روز رضا اومد خونه ما دلم نمی خواست باهاش رو به رو بشم ولی بدبختی اینجا بود که فقط من خونه بودم . یه سلام کوتاهی کرد بعدش هم شروع کرد واسه حرف زدن:

می دونم کارم اشتباه بود معذرت می خوام باید زود تر از اینا بهت می گفتم ولی باور کن الان عاشق خودت شدم چون الان کاملا می شناسمت می دونم تو اون دختری هستی که من می خوام بیا از اول شروع کنیم نظرت چیه؟

نمی دونم چرا نمی تونستم بهش اعتماد کنم بهش گفتم می خوام بدونم این عکس هارو کی دیدی واسم تعریف کرد اون روز که با دختر ها تو اتاق بودیم عکس من رو از لای کتابم پیدا کرده . آره راست می گفت آخرین بار عکسم رو لای کتاب گذاشتم چون می خواستم برم ناهار بخورم منه احمق یادم رفته بود که بعدا عکسم رو بزارم سر جاش ولی این دلیل نمی شد که رضا رو ببخشم اون وقتی عکس های منو دیده بود عاشقم شده بود من نمی تونستم اینو قبول کنم رک بهش گفتم دیگه نمی خوام ادامه بدم بین ما چیزی نیست ما فقط به اسم همدیگه بودیم همین بهتره همینجا تمومش کنیم . فورا رفتم تو اتاقم در رو هم بستم صدای رضا  تو خونه پیچیده بود : کور خوندی مگه کشکه نشونت می دم حالا صبر کن . بعد هم از خونه رفت بیرون .

از فدا پامو تو یه کفش کرده بودم که نمی تونم رضا رو به عنوان همسر قبول کنم همه جمع شده بودن منو نصیحت می کردن ولی من رو حرف خودم بودم می گفتم نمی خوام رضا هم بیکار نبود مدام تهدید می کرد می گفت اگه قبول نکنم نمی زاره کسی بیاد خواستگاریم ولی بازم کوتاه نیومدم صدای عمم هم بیرون اومده بود طوری که بین خانواده ها دعوا شد عمم با ما قطع رابطه کرد رضا هم نفرینم کرد گفت الهی که بخت سیاهی داشته باشی بعدش هم رفت دبی پیش یکی از دوستاش حتی درسش رو هم ادامه نداد .

مامان بابام هم باهام سنگین شده بودن می دونم باعث اختلاف 2 خانواده شدم ولی خوب منم حق انتخاب داشتم چرا کسی منو درک نمی کرد چرا هر کی از راه می رسید بهم طعنه می زد . تو فامیل پر شده بود که سایه حتما دوست پسر داره که زن پسر عمش نشد  همه بهم تهمت می زدن ولی من هیچی نگفتم چون واسم مهم نبود خدا خودش اون بالا بود می دونست من کاری نکردم و این تهمت ها بهم نمی چسبه . خواهرم همیشه پشتم بود بهم پیشنهاد داد برم کلاس زبان یا کامپیوتر یه جورایی خودم رو سرگرم کنم اینجوری اعصابم هم راحت می شه قبول کردم ازش خواستم منو تو یه کلاس کامپیوتر ثبت نام کنه ولی کاشکی قلم پام میشکست کلاس کامپیوتر نمی رفتم ..........

 

ادامه دارد


۸

خواهرم منو تو یه کلاس کامپیوتر ثبت نام کرد یه آموزشگاه عالی که هر سال هم به عنوان آموزشگاه نمونه شناخته می شد . از محیط  اونجا خوشم اومد . یه مربی داشتیم که آقا بود خیلی خوشرو بود با بچه ها خیلی صمیمی بود کلاس ما هم دختر داشت هم پسر همه یه جورایی با هم دعوا داشتن هر کسی سعی می کرد اون یکی رو ضایع کنه خیلی جالب بود بیچاره اون کسی که ضایع می شد آخه تا 1 هفته می شد سوژه خنده . همیشه سعی می کردم مراقب کارام باشم که یه وقت کسی ازم سوتی نگیره خوشبختانه کسی هم نتونست ازم سوتی بگیره .

مریم یه دختری بود که از همه گوشه گیر تر بود یه جورایی احساس می کردم می تونم باهاش دوست بشم آخه شبیه خودم بود گوشه گیر و کم حرف . یه روز رفتم پیشش احساس کردم خیلی غصه داره تو چشاش اشک جمع شده بود . بهش سلام کردم جوابم رو داد ولی با بغض دیگه نتونست جلو خودش رو بگیره گریش گرفت . گیج شده بودم نمی دونستم چیکار کنم سعی کردم آرومش کنم باهاش حرف زدم ازش خواستم بهم بگه چی شده شاید بتونه آروم بشه . مریم انگار که منتظر این حرف من بود شروع کرد از گفتن زندگی سیاهش !

مریم واسم تعریف کرد از اینکه پدر مادرش از هم جدا شدن مادرش اونو ول کرده رفته دنبال زندگیش پدرش هم یه معتاد عملی . دلم واسش سوخت آخه گناه مریم این وسط چی بود . واسم گفت که قرار با پسر دوست باباش ازدواج کنه یه پسر که عقب افتاده ذهنی بود چون پولدار بودن واسه همین بابای مریم راضی به این وصلت می شه . بیچاره مریم چه می کشید از همه بد تر مریم خوشگل نبود یه جورایی از من هم زشت تر بود واسه همین می گفت مشکلاتم بیشتر شده می گفت اگه خوشگل بودم شاید یکی حاضر می شد منو بگیره !

بیچاره مریم

با مریم صمیمی شده بودم خیلی دوسش داشتم بهش محبت می کردم اونم همین طور به طوری که شدیم دوست های جون جونی . مریم خونشون کامپیوتر نداشت قبل از اینکه با من دوست بشه همیشه زود تر می اومد آموزشگاه تمرین می کرد ولی از وقتی با هم دوست شدیم دیگه نزاشتم تو آموزشگاه تمرین کنه بهش پیشنهاد دادم بیاد خونه ما . مریم معمولا همیشه خونه ما بود با هم تمرین می کریدم مامان بابام هم از اینکه یه دوست پیدا کرده بودم خوشحال بودن اجازه می دادن با مریم برم بیرون . یه روز مریم خونه بود وسط تمرین کردن بهم گفت سایه می دونی آرزوی من چیه کنجکاو شده بودم بدونم چه آرزویی داره بهش گفتم خوب بگو ببینم خندید گفت دوست دارم آرایشگر باشم وقتی اینو شنیدم زدم زیر خنده مریم هم می خندید بهش گفتم این همه ارزو اون وقت چی رو انتخاب کردی بازم زدم زیر خنده ولی مریم جدی بود واسم گفت که مادرش آرایشگر بوده از اون یاد گرفته بهم پیشنهاد داد مدل اون بشم تا رو من کار کنه منم بدم نیومد قبول کردم مریم می شد آرایشگر من می شدم مدل خدایی کارش عالی بود یه روز مثلا منو خوشگل کرده بود که مامانم اومد تو اتاق وقتی منو دید گفت سایه خودتی خجالت کشیده بودم هیچی نگفتم مامانم لبخندی زد گفت تو دختر عزیز منی بعدش هم رفت بیرون منو مریم هم زدم زیر خنده.

ادامه دارد .......

 


۹

کار هر روز منو مریم شده بود این که بعد از تمرین کردن اون بشه آرایشگر من بشم مدل

کم کم منم خوشم اومده بود دیگه خجالت نمی کشیدم که آرایش کنم هر جا می رفتم آرایش می کردم حالا خودم هم یاد گرفته بودم . نمی دونم چرا خود مریم هیچ وقت آرایش نمی کرد هر چی اصرار می کردم قبول نمی کرد احساس خوبی نداشتم وقتی با مریم بیرون می رفتم آخه وقتی منو اون با هم بودیم همه نگاه ها سمت من بود . واسه همین به مریم گفتم می خوام مثه تو ساده باشم ولی قسم خورد اگه این کارو کنم منو ترک می کنه . مریم می گفت نباید زیباییم رو مخفی کنم باید اون چیزی که هستم نشون بدم . یه چیز خیلی جالب تر هر چی بزرگ تر می شدم چهرم تغییر می کرد رنگ چشمام هم تغییر کرده بود خیلی خوشحال بودم .

راستی یادم رفت بگم وقتی آموزشگاه رفتم اونم با چهره آرایش شده همه داشتن نگام می کردن از خجالت داشتم آب می شدم ولی خوب واسم عادی شد . پسرای آموزشگاه هم مدام متلک می گفتن من اصلا اهمیت نمی دادم ولی مریم زود جوش می آورد جوابشون رو می داد . یه روز داشتیم می رفتیم خونه یکی از پسرای کلاسمون که خیلی هم مثبت بود فقط هم موقعی که در مورد درس واسش سوالی پیش می آومد در غیر این صورت محال بود حرف بزنه اومد سمت ما خیلی دستپاچه سلام کرد . منو مریم هم جواب سلامشو دادیم . یه کتاب دستش بود آورد نزدیک گفت این ماله شماست تو کلاس جا گذاشتین . کتاب رمان غرور عاشقان بود ازش گرفتم تشکر کردم با مریم رفتیم خونه . نهار رو تو اتاق من خوردیم مریم اینجوری راحت تر بود بعدش هم رفتیم سراغ سیستم یه خورده کار کردیم یه 15 مین هم رفتیم اینتر نت به قول مریم صفا کردیم کلی خندیدیم بعدش هم رفت خونشون . منم مثه همیشه شروع کردم اتاقم رو مرتب کنم آخه وقتی مریم می آد خونمون انگار که زلزله اومده !

داشتم اتاقم رو مرتب  می کردم کتاب رمان غرور عاشقان رو دیدم خیلی این کتاب رو دوست داشتم بازش کردم اون قسمتی که خیلی دوست داشتم رو یه بار دیگه بخونم همین طور که ورق می زدم یه کاغذ از لای کتاب افتاد رو زمین بازش کردم توش نوشته شده بود :

سلام خانم .....

می دونم این کار درستی نیست ولی مجبور بودم . مدتی می شه که به شما یه احساسه عجیبی پیدا کردم نمی دونم چجوری بگم احساس می کنم اگه یه روز شما رو نبینم مثه این می مونه که یه چیزی رو گم کرده باشم ازتون خواهش می کنم به من اعتماد کنین من قصد بدی ندارم فقط اگه موافق باشین بیشتر با هم آشنا بشیم . منتظر جوابتون هستن .

شاهین

ادامه دارد .........


۱۰

وقتی اون نامه رو خوندم خندم گرفت تو کلاس ما دختر های خوشگلی بودن حالا آقا شاهین از بین اون همه دختر اومده بود اون نامه رو به من داده بود نمی دونم چرا این کارو کرده بود ! تو اتاقم یه آیینه قدی دارم خیلی هم دوسش دارم آخه قد بلندم رو به خوبی نشون می ده همیشه از اینکه یه دختر قد بلند بودم به خودم افتخار می کردم . رفتم کنار آیینه اول یه چرخی دور خودم زدم بعد صورتم رو بردم نزدیک تر تا بتونم درست خودم رو ببینم پوست صورتم روشن تر شده بود رنگ چشمام هم تغییر کرده بود دیگه قهوه ای روشن نبود شده بود قهوه ای سوخته از رنگ چشمام خوشم اومد آخه به پوست صورتم می اومد وقتی که قهوه ای روشن بود منم که سبزه بودم یه جورایی چندش آور بودم ولی حالا دیگه اونجوری نبودم . بینی و لبم هم همونطور کوچیک مونده بود . رفتم یه کاغر با یه خودکار برداشتم تمام جزئیات صورتم رو نوشتم آخه واسم خیلی مهم بود . دوباره رفتم یه بار دیگه اون نامه رو خوندم بعد گذاشتم تو کیفم که فردا به مریم نشون بدم .

مثه همیشه سر ساعت رفتم آموزشگاه مریم هم این موقع همیشه آموزشگاه بود ولی ازش خبری نبود بچه ها همه داشتن می رفتن سر کلاس ولی بازم از مریم خبری نشد نگرانش شده بودم مریم وقتی جایی می رفت قبلش با من هماهنگ می کرد . هیچی از صحبت های آقای ......... متوجه نشدم همش تو فکر مریم بودم بعدش هم کلاس تموم شد فورا رفتن خونه زنگ زدم خونشون ولی کسی جواب نمی داد دیگه حسابی نگرانش شده بودم به مامانم گفتم مامانم گفت حتما رفتن جایی نگران نباش بر می گردن منم به این امید یه خورده آروم شدم .

فردا وقتی رفتم سر کلاس بازم از مریم خبری نبود . آقای ...... ازم پرسید از دوستت چه خبر چرا امروز هم نیومده ولی خودم هم جوابی نداشتم که بدم . بازم هیچی از درس رو متوجه نشدم تا اینکه کلاس تموم شد داشتم می رفتم خونه که شاهین اومد سمتم جزوه هاشو داد بهم گفت تمام کلاس رو حواسش به من بوده و فهمیده که به درس گوش ندادم واسه همین می خواسته بهم لطف کنه نمی خواستم جزوه هاشو ازش بگیرم ولی مجبور بودم ویژوال بیسیک چیزی نبود که بخوام به راحتی ازش بگذرم واسه همین قبول کردم ازش تشکر کردم بعدش هم رفتم خونه .

بازم مریم نیومد سر کلاس حالا شده بود یه هفته . مریم هیچ وقت آدرسی از خونشون به من نداد واسه همین نمی دونستم کجا باید دنبالش بگردم !

تا اینکه یه روز سر کلاس که بودم احساس کردم گوشیم داره زنگ می خوره گوشیم تو جیب مانتوم بود گذاشته بودمش رو ویبره آهسته طوری که کسی نفهمه گوشیمو نگاه کردم یه شماره بود که نمی شناختم گذاشتم دوباره تو جیب مانتوم ولی مگه دست بردار بود همین طور پشت سر هم زنگ می زد کنجکاو شده بودم بدونم کیه از آقای ...... اجازه گرفتم رفتم بیرون گوشیمو جواب دادم باورم نمی شد مریم بود 2 تایی داشتیم گریه می کردیم مریم واسم تعریف کرد که باباش مجبورش کرده بود با اون پسره عقب افتاده ازدواج کنه چون دیگه هیچ پولی نداشتن که شکمشون رو سیر کنن . دلم واسه مریم سوخت ولی مریم می گفت خوشحاله چون پسره که تو حاله خودشه کاری به کارش نداره در عوض پول ریخته به پای مریم . مریم هم خوشحال بود چون واسه اولین بار طعم پول رو چشیده بود .

دیگه از اون روز به بعد نه مریم رو دیدم نه نتونستم باهاش تلفنی حرف بزنم چون مریم همراه با شوهرش رفته بودن خارج واسه درمون پسره .

بازم مثه همیشه تنها شدم بهترین دوستم ازم جدا شده بود دیگه دوست نداشتم برم آموزشگاه ولی می ترسیدم اگه این بار هم خونه نشین می شدم مامانم دعوام می کرد به اجبار می رفتم آموزشگاه . شاهین هم سعی می کرد هر جور شده بهم نزدیک بشه نمی دونم چرا بهش اعتراضی نمی کردم از وقتی مریم رفته بود احساس تنهایی می کردم شاهین هم از این موقعیت خوب استفاده می کرد سعی می کرد بهم بیشتر نزدیک بشه .

دیگه کیفم شده بود پر از نامه های شاهین اونم چه نامه هایی همش به قول امروزیا نامه های رومانتیک . نمی دونم چم شده بود حالا دیگه به شاهین فکر می کردم تا اینکه تصمیم گرفتم جواب یکی از نامه هاشو بدم

ادامه دارد ............


۱۱

نمی دونستم چی واسش بنویسم اولین بارم بود حسابی گیج شده بودم پیش خودم حسابی فکر کردم که چی بنویسم هزار تا فکر اومد تو ذهنم ولی همش رو رد کردم تا اینکه تصمیم گرفتم بنویسم ایم بازی رو تموم کنه . فردا بعد از ظهر کلاس داشتم حالا نمی دونستم چجوری این نامه رو بهش بدم اگه یه نفر می دید خیلی بد می شد مجبور شدم نامه رو بزارم لای کتابم بعد رفتم بهش دادم واسه اینکه کسی نفهمه گفتم بفرمایید اینم کتابی که خواسته بودی . فورا برگشتم سر جام فکر کنم فهمیده بودکتاب رو گرفت ولی جلو بچه ها بازش نکرد . خدا خدا می کردم کلاس زود تر تموم بشه برم خونه دیگه کلاس بدون مریم هیچ صفایی نداشت .

وقتی رسیدم خونه یه چیز باور نکردنی دیدم . عمم اومده بود خونه ما باورم نمی شد سلام کردم جوابم رو داد دوباره با مامانم مشغول حرف زدن شد . احساس کردم خوشش نمی اد اونجا باشم منم رفتم تو اتاقم فقط واسم سوال پیش اومده بود که چرا عمم اومده خونه ما ! مامانم اصرار کرد عمم واسه شام بمونه ولی عمم قبول نکرد رفت . کنجکاو شده بودم واسه چی اومده خونه ولی روم نمی شد از مامانم بپرسم . خلاصه شام رو خوردیم بعدش هم نشستیم سریال نگاه کنیم سام رفت تو آشپزخونه یه چیزی بیاره که بخوریم وقتی برگشت دیدم چند تا کاکائو دستشه اونم چه کاکائو هایی خارجی بودن . می خواستم بپرسم اینارو از کجا آورده که خود سام از مامانم پرسید مامانم هم گفت رضا از دبی برگشته اینارو هم سوغاتی آورده واسه ما . حالا فهمیدم چرا عمم اومده بود . سام یکیشو داد به من نمی خواستم بردارم ولی خوب دوست داشتم بدونم مزش چجوریه واسه همین برداشتم مزه خوبی داشت عالی بود . بعدا فهمیدم به جز کاکائو چیز های دیگه هم آورده . واسه بابام یه پیراهن با یه ادکلن آورده بود واسه مامانم یه پارچه خوشگل آورده بود با چند تیکه ظرف . واسه سام هم چند تا بازی کامپیوتری با لباس واسه سیما و فرهاد هم ادکلن و ظرف و وسایل تزئیناتی . واسه منم یه لباس خوشگل آوره بود با یه زنجیر که اول اسمم بود با یه جعبه لوازم آرایشی یه نامه هم تو جعبه آرایشی بود بازش کردم توش نوشته بود :

چطوری رنگ شب اینا رو که واست اوردم بهترین مارک رو داره قول می دم اگه استفاده کنی از این رو به اون رو می شی

می خواستم خفش کنم . خیلی عصبانی بودم کاغذ رو پارو کردم گریم گرفته بود رفتم کنار آیینه ولی من دیگه رنگ شب نبودم آخه چرا اینقد مسخرم می کنه . جعبه لوازم آرایشی رو همونجور که بود دست نزدم گذاشتم کنار که بهش پس بدم خودم رو هم آماده کردم که بهش چی بگم وقتی دیدمش .

فردا صبح رفتم کلاس چشمم که به چشم شاهین افتاد یاد اون نامه افتادم که بهش دادم ولی به روی خودم نیوردم رفتم کلاس تا آخر کلاس هم ساکت نشستم وقتی کلاس تموم شد می خواستم برم خونه که شاهین صدام زد فکر کنم می خواست جواب نامه رو بهم بده می خواستم برگردم برم ازش بگیرم که ماشین شوهر عمم رو دیدم همونطور خشکم زد رضا تو ماشین بود داشت نگام می کرد . رو به روم رضا بود پشت سرم شاهین . دستپاچه شده بودم یه دفعه مثل جن زده ها به سرعت از خیابون رد شدم به بد بختی خودم رو رسوندم خونه فقط خدا خدا می کردم رضا ندیده باشه شاهین وقتی منو صدا زد

ادامه دارد ........


۱۲

وقتی رسیدم خونه مثل همیشه رفتم خلوتگاه همیشگیم . اتاقم رو خیلی دوست دارم عاشقشم . یه خورده رو تختم دراز کشیدم رفتم تو فکر و خیال تصمیم گرفتم دیگه نرم کلاس دیگه حوصله نداشتم . تو فکرام غرق بودم که سام داداشم اومد صدام زد که بیا سیما اومده خیلی خوشحال بودم فورا رفتم پیش سیما شروع کردیم به مسخره بازی . خیلی خوش گذشت . وقتی اوضاع رو مساعد دیدم به مامانم گفتم دیگه نمی خوام کلاس برم . مامانم دعوام کرد سیما هم همینطور ولی بهونه آوردم که اون چیزایی که می خواستم یاد بگیرم رو یاد گرفتم بقیه چیز ها رو خودم بلدم به یه بدبختی راضیشون کردم . دیگه نرفتم کلاس سیما بهم قول داده بود بیشتر بیاد خونه بهم سر بزنه . خدا رو شکر که سام صبح ها مدرسه بود کم تر همدیگر رو می دیدیم ولی وقتی از مدرسه می اومد خونه مثل خروس جنگی به هم دیگه می پریدیم . بیچاره مامانم همیشه سعی می کرد بین منو سام دعوا نشه ولی خوب هم من هم سام یه جورایی دنبال دعوا بودیم . زیاد همدیگر رو نیم زدیم فقط دعوای لفظی بود ولی بعضی وقتا سام قاطی می کرد می زد منم واسه این که کم نیارم می زدمش چون ازم کوچیکتر بود محکم نمی زدمش ولی اون اصلا حالیش نبود هر چی زور داشت رو به کار می برد .

ولی خوب دعوا خواهر برادری یه عالمی داره واسه خودش

چند روزی گذشته بود که یکی از بچه های کلاس بهم زنگ زد گفت کارت دارم حدس می زدم در مورد چی باشه بهش گفتم باشه بیا خونه ما وقتی اومد همون جا دم در یه نامه بهم داد بعد گفت که کار داره نمی تونه بیاد داخل منم دیگه اصرار نکردم رفت . رفتم تو اتاقم نامه رو باز کردم درست حدس زده بودم از طرف شاهین بود . فکر کرده بود ازش ناراحتم واسه همین دیگه نمی رم کلاس ازم خواسته بود برگردم کلاس دیگه باهام کاری نداره . تو دلم بهش خندیدم چه فکر هایی واسه خودش کرده بود . نامه رو انداختم تو سطل آشغال بعدش رفتم کامپیوتر رو روشن کردم رفتم اینترنت ببینم دنیا دست کیه .

کارم شده بود صبح ها تا ساعت 1 ظهر می خوابیدم بعدش ناهار می خوردم بعدش می رفتم می خوابیدم تا عصر ساعت 4 بعد هم مثل همیشه عصر ها یا خالم می اومد خونمون یا سیما می رفتم پیش اونا شب هم بیدار می موندم می رفتم اینترنت تا ساعت 4 صبح . مامانم مسخرم می کرد می گفت بهترین برنامه ریزی رو واسه خودم درست کردم .

یه شب دور هم جمع بودیم عمم زنگ زد واسه فردا شب ما رو دعوت کرد گفت که به غیر از ما عمو هام هم هستن بابام قبول کرد گفت باشه . دوست نداشتم برم ولی اگه نمی رفتم بد تر می شد تصمیم گرفتم برم اون جعبه لوازم آرایشی رو هم به رضا پس بدم .

ادامه دارد .......

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 19:52  توسط سایه